یک لشگر آدم هوار می شوند سرت.
یکی شان اهل کار و کاسبی است. می خواهد شب و روزش را با کار پر کند.
یکی شان احساساتی است. خیلی زود عاشق می شود. خیلی سخت دل می کند.
یکی شان بی خیال دنیاست. حالی می کند روز و شب تنها باشد. برای خودش زندگی کند.
دیگری رفیق باز است. اهل مرام بازی و اینجور حرفاست.
یکی شان کودک است. مدام پی بازی گوشی است.
یکی شان فلان. یکی شان بهمان ....
و تو مجبوری با همه شان کنار بیای. با همه شان بجوشی. با همه خوب باشی. دل همه را به دست بیاوری.
اما یک روز، خسته می شوی. دیگر توانش را نداری. هفت تیر را دستت می گیری و کمر به قتل همه شان می بندی. بعد از یک روز تعطیل خونین که همه شان را قتل عام کردی، می نشینی روی تخت کنار بالکن در حالی که تهی هستی. تهی... دیگر هیچ کس نیست. دیگر حتی خودت هم نیستی. تمام آدم هایت را کشتی و برای اینکه از عذاب وجدان رها شوی، در یک خواب عمیق فرو می روی. یک سفر دور. تنها. بدون هیچکدام از آدم هایت.
و این آغاز آزادی است.
پ.ن: بال وقتی قفس پر زدن چلچله‌هاست!