تبليغاتX
بی و تن




















Blog . Profile . Archive . Email


بی و تن

دلنوشته های یک بی وتن

رفتن را بیشتر دوست دارم. از چی؟ نمی دانم! بیشتر دوست دارم. رفتن حس بهتری دارد از همه چی. آنهایی که می روند مانند یک شعر می مانند. حتی نه بهانه یک شعر. رفتن خودش یک شعر است. رفتن... رفتن...رفتن.
و همینطور باید بروی. رفتن را باید تکرار کنی. نباید بایستی. اگر بایستی همه چی لو می رود. معلوم می شود تو قهرمان نیستی. دیگر هیچوقت بخشی از یک شعر نخواهی بود. اگر رفتن را ادامه ندهی می شوی یکی از همان آدم هایی که ماندند و به آنهایی که در حال رفتن هستند اشاره می کنند.
رفتن خودش شعر است. رفتن...رفتن...رفتن

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 20:45 توسط علی رضوی| |

یک لشگر آدم هوار می شوند سرت.
یکی شان اهل کار و کاسبی است. می خواهد شب و روزش را با کار پر کند.
یکی شان احساساتی است. خیلی زود عاشق می شود. خیلی سخت دل می کند.
یکی شان بی خیال دنیاست. حالی می کند روز و شب تنها باشد. برای خودش زندگی کند.
دیگری رفیق باز است. اهل مرام بازی و اینجور حرفاست.
یکی شان کودک است. مدام پی بازی گوشی است.
یکی شان فلان. یکی شان بهمان ....
و تو مجبوری با همه شان کنار بیای. با همه شان بجوشی. با همه خوب باشی. دل همه را به دست بیاوری.
اما یک روز، خسته می شوی. دیگر توانش را نداری. هفت تیر را دستت می گیری و کمر به قتل همه شان می بندی. بعد از یک روز تعطیل خونین که همه شان را قتل عام کردی، می نشینی روی تخت کنار بالکن در حالی که تهی هستی. تهی... دیگر هیچ کس نیست. دیگر حتی خودت هم نیستی. تمام آدم هایت را کشتی و برای اینکه از عذاب وجدان رها شوی، در یک خواب عمیق فرو می روی. یک سفر دور. تنها. بدون هیچکدام از آدم هایت.
و این آغاز آزادی است.
پ.ن: بال وقتی قفس پر زدن چلچله‌هاست!

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 19:11 توسط علی رضوی| |

می‌گویم همه چی تمام شد

و این اوج دلتنگی است

پ.ن: گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک؟

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 2:11 توسط علی رضوی| |

این امامزاده

خیلی وقت است شفا نمی‌دهد

که اگر می‌خواست بدهد

خودش محتاج‌تر بود

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 18:21 توسط علی رضوی| |

ناگفته نماند

دوستت داشتم

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 5:4 توسط علی رضوی| |

تمام می شوم

در یکی از این شب های

بی تو!

نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 18:13 توسط علی رضوی| |

و غم

سینه را زخم می زند

و قلب را می فشارد؛

کم کم

راه گلو را می گیرد

و تو را از من می ستاند

نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 16:57 توسط علی رضوی| |

آن روز که نمی خندی

حتما گل های رازقی

به سوگ خورشید نشسته اند

 پ.ن: بیا که تو به ز لعل نگار و خنده ی جام

 حکایتی است که عقلش نمی کند تصدیق

نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 13:34 توسط علی رضوی| |

آدم ها را حذف می کنی

خاطره هایشان را چی؟


پ.ن: آیینه ای که هیچ زمانش غبار نیست

نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 13:43 توسط علی رضوی| |

افسانه هزار و یک شب می بافم

با گیسوانت


پ.ن: که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس

نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 3:50 توسط علی رضوی| |

اعوجاج ها

چقدر شبیه صدای تو شده اند

این روزها


پ.ن: صدای تو رادوست دارم

جهان در صدای تو آبی است

نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 3:28 توسط علی رضوی| |

و غریب منم

که حتی در سرزمین رویاهایم

کسی مرا نمی شناسد

(نقطه)


پ.ن: گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 20:1 توسط علی رضوی| |

سلام؛

و شب به خیر

تمام خاطرات مشترک

خوب بخوابید!

نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 4:48 توسط علی رضوی| |

مرد باش

بگو نامردی کردم!

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 15:28 توسط علی رضوی| |

نگفته بودم؟

بهانه هایت را بهایی نیست

فقط برو...

نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت 2:4 توسط علی رضوی| |

اتفاقا وقتی خیلی دوستش داری

وقتی عاشقشی

باید بکشی کنار

پ.ن: پسندم هرچه را جانان پسنده

نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت 11:41 توسط علی رضوی| |

شب شعر گرفته اند

شاعران خیالم

چشم در چشم تو


نوشته شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت 12:54 توسط علی رضوی| |

باران که نیست

ستاره هم محلمان نمی گذارد

نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت 14:25 توسط علی رضوی| |

دو قدم مانده به مرگ

خدا را دیدم!

نوشته شده در شنبه 6 آذر1389ساعت 17:9 توسط علی رضوی| |

آخرین ایستگاه این قطار جهنم هم که باشد

فرقی نمی کند؛

چون من بلیت یکسره دارم برای مقصد

تودر کدام ایستگاه پیاده می شوی؟

نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 0:20 توسط علی رضوی| |


Design By : Night Skin