بی و تن
دلنوشته های یک بی وتن
و این اوج دلتنگی است پ.ن: گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک؟ خیلی وقت است شفا نمیدهد که اگر میخواست بدهد خودش محتاجتر بود در یکی از این شب های بی تو! و قلب را می فشارد؛ کم کم راه گلو را می گیرد و تو را از من می ستاند
حتما گل های رازقی
به سوگ خورشید نشسته اند پ.ن: بیا که تو به ز لعل نگار و خنده ی جام حکایتی است که عقلش نمی کند تصدیق خاطره هایشان را چی؟ پ.ن: آیینه ای که هیچ زمانش غبار نیست با گیسوانت پ.ن: که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس چقدر شبیه صدای تو شده اند این روزها پ.ن: صدای تو رادوست دارم جهان در صدای تو آبی است که حتی در سرزمین رویاهایم کسی مرا نمی شناسد (نقطه) پ.ن: گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب و شب به خیر تمام خاطرات مشترک خوب بخوابید! نگفته بودم؟ بهانه هایت را بهایی نیست فقط برو... وقتی عاشقشی باید بکشی کنار پ.ن: پسندم هرچه را جانان پسنده شاعران خیالم چشم در چشم تو ستاره هم محلمان نمی گذارد فرقی نمی کند؛ چون من بلیت یکسره دارم برای مقصد تودر کدام ایستگاه پیاده می شوی؟
و همینطور باید بروی. رفتن را باید تکرار کنی. نباید بایستی. اگر بایستی
همه چی لو می رود. معلوم می شود تو قهرمان نیستی. دیگر هیچوقت بخشی از یک
شعر نخواهی بود. اگر رفتن را ادامه ندهی می شوی یکی از همان آدم هایی که
ماندند و به آنهایی که در حال رفتن هستند اشاره می کنند.
رفتن خودش شعر است. رفتن...رفتن...رفتن
| Design By : Night Skin |


